غزل شمارهٔ ۵۰۸

دلم که بسته تعلق به زلف پرچینی

کبوتری است معلق به چنگ شاهینی

ز ماه چاردهی روزگار من سیه است

که آفتاب فلک را نکرده تمکینی

مرا نهایت شادی است با تو ای غم دوست

که دوستدار قدیم و ندیم دیرینی

سپهر با همه بی مهریش به مهر آمد

هنوز با من بی دل تو بر سر کینی