غزل شمارهٔ ۳۰

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود

دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود

جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده

دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود

میدید شمع در من و میسوخت تا به روز

زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود

از دیده‌ام خیال تو محروم گشت باز

کاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود