غزل شمارهٔ ۴۴

بی روی یار صبر میسر نمی‌شود

بی‌صورتش حباب مصور نمی‌شود

با او دمی وصال به صد لابه سالها

تقریر میکنیم و مقرر نمی‌شود

گفتم که بوسه‌ای بربایم ز لعل او

مشکل سعادتیست که باور نمی‌شود

جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم

دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمی‌شود