غزل شمارهٔ ۷۷

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم

با خبر نیست که مادر غم او بی‌خبریم

از خیال سر زلفش سر ما پرسود است

این خیالست که ما از سر او درگذریم

با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم

تا نگویند که ما مردم کوته نظریم

دل فکنده است در این آتش سودا ما را

وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم