غزل شمارهٔ ۹۶

مرا دلیست ره عافیت رها کرده

وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده

ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته

به درد عشق مرا نیز مبتلی کرده

هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین

ز دست داده و سر در سر هوی کرده