بخش ۱۵ - پیغام فرستادن بمعشوق
دگر بار از سر سوزی که دانی
در آن بیچارگی و ناتوانی
به خلوت پیش آن فرزانه رفتم
دگر ره با سر افسانه رفتم
فتادم باز در پایش به خواری
بدو گفتم ز روی بیقراری
چه باشد کز سر مسکین نوازی
به لطفی کار مسکینی بسازی
دگر بار از سر سوزی که دانی
در آن بیچارگی و ناتوانی
به خلوت پیش آن فرزانه رفتم
دگر ره با سر افسانه رفتم
فتادم باز در پایش به خواری
بدو گفتم ز روی بیقراری
چه باشد کز سر مسکین نوازی
به لطفی کار مسکینی بسازی