شمارهٔ ۹۱ - حکایت
یکی را خانه بود آتش گرفته
دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریش
به آب دیده میکشت آتش خویش
برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست
نمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت: ایکه آتش میکشی تند،
بیا! وین شعله چندانی مکن کند!
یکی را خانه بود آتش گرفته
دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریش
به آب دیده میکشت آتش خویش
برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست
نمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت: ایکه آتش میکشی تند،
بیا! وین شعله چندانی مکن کند!