شمارهٔ ۹۱ - حکایت

یکی را خانه بود آتش گرفته

دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته

دوان با چشم گریان و دل ریش

به آب دیده می‌کشت آتش خویش

برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست

نمک خورده کبابی کرده بر دست

بدو گفت: ایکه آتش می‌کشی تند،

بیا! وین شعله چندانی مکن کند!