بخش ۸ - حکایت جوان مردان تشنه
کعبه روی چند به گرمای تیز
تشنه فتادند به دشت حجیز
چون به قدم طاقت گامی نماند
خون به حد جرعه به جامی نماند
بر تل تفسیده قضا میزدند
ز انده مردن سر و پا میزدند
دود اجل خاست ز هر بندشان
بی خودی از پای در افگندشان
کعبه روی چند به گرمای تیز
تشنه فتادند به دشت حجیز
چون به قدم طاقت گامی نماند
خون به حد جرعه به جامی نماند
بر تل تفسیده قضا میزدند
ز انده مردن سر و پا میزدند
دود اجل خاست ز هر بندشان
بی خودی از پای در افگندشان