بخش ۲۹ - مردن فرهاد در عشق شیرین

ملک را بود زنگی پاسبانی

ترش رخساره‌ای کژ مژ زبانی

چو دیو دوزخ از عفریت روئی

چو زاغ گلخن از بیهوده گوئی

شهش خواند و عطای بی کران کرد

به وعده نیز دامانش گران کرد

پس آنگه در غرض بگشاد لب را

که خسف ماه روشن کن ذنب را