بخش ۲۱ - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان

یک روز، به گاه نیم روزان،

کانجم شد از آفتاب سوزان

گردون ز حرارت تموزی

در سایه خزان به پشت کوزی

آتش زده گشت کون و کان هم

تفسیده زمین و آسمان هم

جایی نه که دیده را برد خواب

ابری نه که تشنه را دهد آب