گزیدهٔ غزل ۴

چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا

که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا

رخ تو دیدم و گفتی سپند سوز مرا

چو جان بجاست چه سوزد کسی سپند آنجا

کسان بکوی تو پندم دهند و در جایی

که دیده روی تو بیند چه جای پند آنجا

به خانهٔ تو همه روز بامداد بود

که آفتاب نیارد شدن بلند آنجا