گزیدهٔ غزل ۹

گذشت آرزو از حد بپای بوس تو ما را

سلام مردم چشم که گوید آن کف پا را

تو می‌روی و زهر سو کرشمه می‌چکد از تو

که داد این روش و شکل سر و سبز قبا را

برون خبر لم دمی تا برآورند شهادت

چو بنگرند خلایق کمال صنع خدا را

چو در جفات بمیرم بخوانی آنچه نوشتم

بر آستان تو از خون دیده حرف وفا را