گزیدهٔ غزل ۱۸

برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را

تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را

شب خوش نخفتم هیچ‌گه زاندم که بهر خون من

شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را

دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلفت سخن

لیکن تمنا می‌کنم فتراک صید آویز را

بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش

بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را