گزیدهٔ غزل ۵۴

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها

کجا خسبد کسی کش می‌خلد در سینه عقربها؟

گهی غم می‌خورم گه خون و می‌سوزم به صد زاری

چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تبها

چه بودی گر دران کافر جوی بودی مسلمانی

چنین کز یاربم می‌خیزد از هر خانه یا ربها

دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من

به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها