گزیدهٔ غزل ۷۸

نسیما آن گل شبگیر چون است؟

چسانش بینم و تدبیر چون است؟

دل من ماند در زلفش که داند

که آن دیوانه از زنجیر چونست؟

نگویی این چنین بهر دل من

که آن بالای هم‌چون تیر چون است؟

ز لب آید همی بوی شرابش

دهانش داد بوی شیر چون است؟