گزیدهٔ غزل ۸۸

بلای خفته سر برداشت از خواب

هر آن مویی کز آن زلف دو تا خاست

گر یبان میدرم هر صبح چون گل

همه رسوایی من از صبا خاست

تو تار زلف بستی بند در بند

ز هر بندی مرا دردی جدا خاست

گل امشب آخر شب مست برخاست

بجام لاله گون مجلس بیاراست