گزیدهٔ غزل ۱۶۷

برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت

سرخ روئی ز رخ لاله و گلنار برفت

سرو بشکست و سمن زرد شد و نرگس خفت

گو برو این همه چون از بر من یار برفت

نزد من ، باد خزان، دوش ، غبار آلوده

آمد و گفت که سر و تو ز گلزار برفت

خواستم تا روم اندر طلب رفتهٔ خویش

یادم آمد رخ او ،پای من از کار برفت