گزیدهٔ غزل ۱۶۹

شوق توأم باز گریبان گرفت

اشک دوان آمد و دامان گرفت

سهل بود ترک دو عالم ولی

ترک رخ وزلف تو نتوان گرفت

جان منی ! بی تو نفس چون زنم ؟

زانکه مرا بی تو دل از جان گرفت

هر که چنین فرصتی از دست داد

بس سر انگشت به دندان گرفت