گزیدهٔ غزل ۱۸۷

ای که عمر از پی‌سودای تو دادیم بباد

یاد می‌دارد که از مات نمی آید یاد

عهدها بستی و می‌داشتم امید وفا

ای امید من و عهد تو سراسر همه باد

هر چه دارند ز آئین نکویی خوبان

همه داری و بدان چشم بدانت مرساد

ماجرای دل گم‌گشتهٔ بی نام ونشان

هر که را باز نمودیم نشانی به تو داد