گزیدهٔ غزل ۱۸۹

چوکارهای جهانست جمله بی بنیاد

حکیم دروی ننهاد کارها بنیاد

مشو مقیم درآبادی خراب جهان

چو کس مقیم نماند درین خراب آباد

مبر ز باد غرور ار بلندیی داری

که خس بلند شد از باد لیک باز افتاد

چو هست بندهٔ خلق آدمی ز بهر طمع

خوشاکسی که ازین بندگی بود آزاد