گزیدهٔ غزل ۳۴۰

بازآن سوار مست به نخجیر می‌رود

دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود

من بیهشم که می‌دهد از سرو من نشان

این باد مشک بو که به شبگیر می‌رود

هر ساعتی که می گذرد قامتش به دل

گویا که در درونهٔ من تیر می‌رود

دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت

مسکین به پای خویش به زنجیر می‌رود