غزل شمارهٔ ۱۱

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا

هین زهره را کالیوه کن زان نغمه‌های جان فزا

دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا

با چهره‌ای چون زعفران با چشم تر آید گوا

غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند

که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها

غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم

تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا