گزیدهٔ غزل ۴۲۹

سالها خون خورده‌ام ازبخت بی سامان خویش

تا زمانی دیده‌ام روی خوش جانان خویش

از خیال او چه نالم رفت کارم زدست

من به خون خویش پروردم بلای جان خویش

ای جفا آموخته از غمزهٔ بدخوی خویش

نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش

روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد

روی خود در روی من بین روی من در روی خویش