گزیدهٔ غزل ۴۳۱

سخت دشوار ست تنها ماندن از دلدار خویش

با که گویم حال تنها ماندن دشوار خویش

مرده را حسرت زمردن نیست هست از بهر آنکه

باز می‌گیرند زوهم صحبتان دیدار خویش

هر که روزی ناوکی خوردست او داند که چیست

درد مجروحی که نالد از دل افگار خویش

راز با دیوار هم گفتن نمی آرم ازانک

گوشها می‌بینم از هر سو پس دیوار خویش