گزیدهٔ غزل ۴۹۳

نمی‌داند مه نامهربانم

که دور از روی خویش بر چسانم

چو زلف بی‌قرارش بی‌قرارم

چو چشم ناتوانش ناتوانم

برو باد و گدایی کن به کویش

بگو با آن مه نامهربانم

که گر چه می‌نهی بار فراقم

و گرچه می زنی تیغ زبانم