گزیدهٔ غزل ۵۹۶

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی

مفروش لذتش را به حیات جاودانی

ز طرب مباش خالی می‌رود خواه و ساقی

که غنیمتست و دولت دو سه روز زندگانی

غم نیستی و هستی نخورد کس که داند

که گذشت عمر و باقی نبود جهان فانی

مکن ای امام مسجد من رند را ملامت

چو به شهر می‌پرستان نرسیده‌ایی چه دانی؟