غزل شمارهٔ ۴۱

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما

راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا

سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو

دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا

دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم

گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا

دوش همی‌گشتم من تا به سحر ناله کنان

بدرک بالصبح بدا هیج نومی‌و نفی