غزل شمارهٔ ۴۵

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا

خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ

با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر

بر قد مرد می‌برد درزی عشق او قبا

مست شوند چشم‌ها از سکرات چشم او

رقص کنان درخت‌ها پیش لطافت صبا

بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت

این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما