غزل شمارهٔ ۷۷

آب حیوان باید مر روح فزایی را

ماهی همه جان باید دریای خدایی را

ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد

این عرصه کجا شاید پرواز همایی را

صد چشم شود حیران در تابش این دولت

تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را

گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی

آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را