غزل شمارهٔ ۸۳

ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا

آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا

سودی همگی سودی بر جمله برافزودی

تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا

صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته

بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا

بیدار شد آن فتنه کو چون بزند طعنه

در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا