غزل شمارهٔ ۱۵۶ - دالان بهشت

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی

لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی

آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج

ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی

افسون چشم آبی در سایه روشن شب

با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی

زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است

کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی