شمارهٔ ۵۸

یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی

عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی

ز می فراق بوئی شده آفت حضورم

چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی

عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم

ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی

چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل

تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی