قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸

دلی از خلق عالم بی‌غمی کو

برون از عالم دل عالمی کو

درین عالم دم و غم جفت باید

مرا غم هست باری همدمی کو

نگویی تا که درد عاشقی را

بجز مرگ از دواها مرهمی کو

به عشق اندر ز بیم هجر بنمای

که از خلق عالم خرمی کو