قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳ - در مدح بهرامشاه

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

پردهٔ خوبی بساز امشب و بیرون خرام

زهرهٔ زهره بسوز زان رخ چون مشتری

از پی موی تو شد بر سر کوی خرد

دیدهٔ اسلامیان سجده‌گه کافری

کفر ممکن شدی در سر زلفین تو

گر بنکردی لبت دعوی پیغمبری