قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸

عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منی

خود نبود عشق ترا چاره ز بی‌خویشتنی

دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو

تا رگ نخلیت او ز بیخ و بن بر نکنی

با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدی

با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی

خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بری

حلقه به گوشیست درو حلقهٔ هر در که زنی