قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

در سر منی مکن که به ترکیب چون منی

آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک

او را کجا رسد سخن مایی و منی

از آهن مذهب معمور کرده باش

تا بر محک صرف زند زر معدنی

ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهب

گندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی