غزل شمارهٔ ۱۰۶

مرا حلوا هوس کردست حلوا

میفکن وعده حلوا به فردا

دل و جانم بدان حلواست پیوست

که صوفی را صفا آرد نه صفرا

زهی حلوای گرم و چرب و شیرین

که هر دم می‌رسد بویش ز بالا

دهانی بسته حلوا خور چو انجیر

ز دل خور هیچ دست و لب میالا