غزل شمارهٔ ۱۳۵
ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
محو کن هست و عدم را بردران این لاف را
آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب
برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ
در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
آن میی کز ظلم و جور و کافریهای خوشش
شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را