غزل شمارهٔ ۱۵۲

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

جام می می‌ریخت ره ره زانک مست مست بود

خاک ره می‌گشت مست و پیش او می‌کوفت پا

صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده

ناله می‌کردند کی پیدای پنهان تا کجا

جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر

عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا