غزل شمارهٔ ۱۶۰

مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را

که سزا نیست سلح‌ها بجز از تیغ زنان را

چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را

چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را

چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر

که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را

زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور

ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را