غزل شمارهٔ ۱۶۴

چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا

ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها

به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد

که فکند در دماغم هوسش هزار سودا

همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی

چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا

که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او

که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا