شمارهٔ ۲۲۰

روز عمر آمد به پیشین ای دریغ

کار بر نامد به آئین ای دریغ

سینه چون صبح پسین خواهم درید

کآفتاب آمد به پیشین ای دریغ

سخت نومیدم ز امید بهی

درد نومیدی من بین ای دریغ

غصهٔ بی‌طالعی بین کز فلک

درد هست و نیست تسکین ای دریغ