غزل شمارهٔ ۱۶۵

اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا

بستان ز من شرابی که قیامتست حقا

چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول

دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را

غم و مصلحت نماند همه را فرود راند

پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا

تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی

بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا