غزل شمارهٔ ۱۶۷

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا

دست خود بر سر رنجور بنه که چونی

از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا

آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست

گستران بر سر او سایه احسان و رضا

این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست

لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا