شمارهٔ ۲۹۹

آبم ببرد بخت، بس ای خفته بخت بخ

نانم نداد چرخ، زهی سفله چرخ زه

در خواب رفته بختم و بیدار مانده چشم

لا الطرف لی ینام ولاالجد ینتبه

چون ماه چار هفته شد ستم به هفت حال

حالی چنان که لیس علی‌الخلق یشتبه

دل چون قلم در آتش و تن کاغذ اندر آب

فالنار احرقته و الماء حل به