غزل شمارهٔ ۲۰۷

ای که به هنگام درد راحت جانی مرا

وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا

آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم

از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا

از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا

کی بفریبد شها دولت فانی مرا

نغمت آن کس که او مژده تو آورد

گر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا