غزل شمارهٔ ۲۱۸

ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را

ببافت جامع کل پرده‌های اجزا را

برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود

چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را

دهان پر است جهان خموش را از راز

چه مانع‌ست فصیحان حرف پیما را

به بوسه‌های پیاپی ره دهان بستند

شکرلبان حقایق دهان گویا را