شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر

با یکی مردک کناس همی گفتم دی

تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست

آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس

اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو

داند آن کس که دمی با من و تو بنشستست