غزل شمارهٔ ۲۳۱

سبکتری تو از آن دم که می‌رسد ز صبا

ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا

ز دم زدن کی شود مانده یا کی سیر شود

تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی

دهان گور شود باز و لقمه ایش کند

چو بسته گشت دهان تن از دم احیا

دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد

که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا