شمارهٔ ۲۴۸ - حکیم رنجور بود و دوستی او را عیادت نکرد در شکایت و طلب حضور او گوید

ای بدیع‌الزمان بیا و ببین

که ز بدعت جهان چه می‌زاید

دوستان را به رنج بگذاری

تا فلکشان به غم بفرساید

من بدین دوستی شدم راضی

که ترا این چنین همی باید

گرچه در محنتی فتادستم

که دل از دیده می‌بپالاید